به داد ما برسید! – بخش اوّل
آن روزها علی شمخانی فرمانده سپاه خوزستان بود.روزهایی که جنگ شروع شده بود و عراقی ها نقشه قشنگ ایران را می جویدند و جلو می آمدند؛امّا ناز شصت بچّه های جنوب که در جنگ تن با تانک آبدیده شده بودند،صفحه هایی دیگر از جنگ را ورق زد.خیلی ها از آن روز ها حرف ها و نوشته ها دارند؛امّا نامه ای که علی شمخانی نوشت رنگ و بوی دیگری دارد.امروز سی سال از نوشتن این نامه می گذرد.حیف بود علی شمخانی درباره این نامه ای که نوشته است حرف نزد و نگوید چرا و چگونه این نامه را نوشته است.نامه ای که یکی از اسناد مهم و معتبر آن دوران محسوب می شود.
قبل از شروع جنگ،من فرمانده سپاه خوزستان بودم و تیمسار سیّد احمد مدنی،اُستاندار خوزستان. مدنی سعی داشت در خوزستان خود را مرتبط با امام خمینی(ره) جلوه دهد.او باورش شده بود که کسی شده است و خود را کاندیدای ریاست جمهوری کرد.مدنی در خوزستان برای جلوگیری از اغتشاشات نقشی نداشت.نقش وی فتنه گری و آشوب در سطح استان بود.با ما رابطه خصمانه ای داشت.مسؤول دفتری داشت که رفیق ما بود.اطلاعات و تحرکات مدنی را گزارش می داد.مثلاً می گفت:مدنی نامه ات را خواند و آن را پاره کرد!
مدنی از لفظ برادر بدش می آمد1و از اینکه ما را تحصیل کرده خطاب بکنند،متنفر بود.من هم می نوشتم مهندس علی شمخانی و امضا می کردم و او نامه را پاره می کرد.می گفت:باز هم نوشت مهندس! در جریان تبلیغات دوره اوّل ریاست جمهوری،مدنی به عنوان مُنجی خوزستان مطرح شد.خوشبختانه نیروهای انقلاب دست به افشاگری زدند و ماهیت او را عیان کردند.پس از آن،با اشغال سفارت آمریکا،اسناد وابستگی مدنی به دست آمد و کنار گذاشته شد.
یک روز صبح در مرداد 1359و بعد از جریان کودتای نوژه،به ما اعلام شد که جلسه ای در دفتر ابوالحسن بنی صدر- رئیس جمهور- در تهران،برای بررسی تهدیدات عراق برقرار است و شما به عنوان فرمانده سپاه خوزستان شرکت کن.من و آقای محسن رضایی- رئیس وقت اطلاعات سپاه - در این جلسه شرکت کردیم.من اعلام کردم :آقای بنی صدر! شرایط تغییر یافته و عراق تقویت شده و احتمال حمله نظامی زیاد است.
شرایط را برای بنی صدر توضیح دادیم و همان موقع بود که گفت اقدامات تحریک آمیزی صورت می گیرد و منظورش بچّه های سپاه بود.من توضیح دادم که جریان چیست.ولی به او اطلاعات غلط می دادند.و با این حال پذیرفت که خبرهایی هست.من شخصاً با بنی صدر مراوده هایی داشتم.ولی یاد ندارم در امر تسلیحات و مهمات و سلاح دستور کمکی را داده باشد.
یک هفته پیش از جنگ،سرهنگ عطاریان2،از طرف ستاد مشترک ارتش به اهواز آمد.توضیح داد که عراق قصد حمله به ایران دارد.در اتاق جنگ لشکر 92 طرحهایی مطرح کرد و فِلِش های عملیاتی عراق را مشخص کرد.من و آقای غرضی- استاندار خوزستان - و دیگر دوستان،آن را درک نمی کردیم.چون من نظامی نبودم،درک نمی کردم که او چه می خواهد بگوید.اما می دانستم که ما به تجهیزات نیاز داریم.گفتم:شما به ما آر.پی.جی بدهید.گفت:آر.پی.جی نداریم! در حالی که آن زمان،ارتش خیلی آر.پی.جی داشت.به او خیلی اصرار کردیم که امکانات تسلیحاتی بگیریم و مجید بقایی3را به عنوان نماینده خودمان در اتاق جنگ لشکر 92 گذاشتیم.
صدام با همه عراق و با همه اعراب به ایران حمله کرد.بنی صدر در یکی از کارنامه های روزانه اش نوشته بود که:عراق از پیش،اطلاعات نظامی ایران را خریده بود.عراق با این امید که ارتش ایران،ارتش بی تعادلی است،فرماندهی و ابزار ندارد،از طرف مردم پشتیبانی نمی شود و سریعاً سقوط خواهد کرد،به ما حمله کرد.آغاز جنگ با انفجار مهمات لشکر 92 هم زمان بود.اهواز از خاک و ترکش پوشیده شد و وحشت فراوانی ایجاد کرد.
هنگامی که عراق به مرزهای خوزستان حمله کرد،لشکر 92 تنها لشکری بود که می خواست در این منطقه عمل کند.در زمان مدنی،فرمانده لشکر 92 را فردی بهایی و پس از آن فرمانده ضعیفی این پست را عهده دار شد.پیش از حمله عراق،لشکر 92 که قصد انتقال به مرزها را داشت،حتی وسیله نقلیه برای انتقال نیروها در اختیار نداشت.اگر وسایل و امکانات مردم در دست نبود،تانک ها را نمی توانستند به لب مرز برسانند.
آن روز4که عراق حمله کرد،ما هیچ تَصوُر و درکی از جنگ و جنگیدن نداشتیم.سطح اطلاعات نظامی ما پایین بود.برای نمونه علی افشاری را بالای پشت بام ساختمان سپاه اهواز گذاشته بودیم که وقتی هواپیما آمد،با تیربار با آن مقابله کند.گمان می کردیم،به دلیل آنکه علی افشاری قوی هیکل است،هواپیما را می زند!
در همین روزها نام خودم را از رادیو عراق شنیدم.می گفت:کسی به نام شمخانی هست که خلق عرب را سرکوب می کند.عراق مرتب از من در رادیو نام می برد و می گفت که عرب نیست.آن روزها دشمن نتوانست در محور اهواز پیشروی کند.در محور سوسنگرد ناقص عمل کرد و به اهدافش نرسید.در پُل نادری و کرخه هم نتوانست خوب عمل کند.
وقتی عراقی ها به نزدیکی اهواز رسیده بودند،خوف اشغال اهواز همه را فرا گرفته بود.ما با تمام توان در صدد برآمدیم که نگذاریم عراقی ها دستشان به اهواز برسد.وقتی اخبار اهواز را به امام خمینی(ره) دادند،فرمود:مگر جوانان اهواز مرده اند؟ این کلام5سبب شد،زمانی که نیروهای عراقی تا حمیدیه پیشروی کردند و قصد تصرف اهواز را داشتند،نخستین تشکل گروه شبیخون،آن ها را وادار به عقب نشینی کرد و عراقی ها کیلومتر ها عقب رفتند.
پیروزی در عملیات شبیخون حمیدیه علّت های مختلفی دارد.یکی از آن ها ایمان خود بچّه ها بود.دیگری علامت سؤالی که در ذهن نیروهای عراقی ایجاد کرده بودند:چرا ارتش ایران سکوت اختیار کرده است؟ حتماً برنامه ای دارد!
در امر شبیخون زدن به دشمن ما قدری تجربه داشتیم چون بچّه های ما به کردستان رفته و در عملیات شهری ورزیده شده بودند.ما اطلاعات داشتیم و مرتب دنبال افزایش توان خود بودیم.در خرمشهر و در پاسگاه مرزی سعیدیه،گشت داشتیم و نیروهای عملیاتی را فراهم کرده بودیم.با آغاز جنگ همه را جمع کردیم.برایشان سخنرانی کردیم و از آن ها دسته ای ترتیب دادیم که به آن ها گروه بلالی می گفتند.
وقتی امام پیام مقاومت به بچّه های اهواز داد،شهید غیور اصلی به عنوان فرمانده و محمّد بلالی به عنوان معاون او یک گروه 28 نفره تشکیل دادند.این 28 نفر 14 تیم دو نفره شدند.هر کس آن ها را می دیدمی پرسید:این 28 نفرمی خواهند چه بکنند؟!
آنها 14 قبضه آر.پی.جی داشتند.رفتند و در دو کیلومتر آرایش گرفتند و بعد،به تیپی که به سمت حمیدیه آمده بود،حمله کردند.آنها حدود سی دستگاه زرهی دشمن را منهدم کردند و تعدادی را نیز به غنیمت گرفتند.تیپ عراق 25 الی سی کیلومتر عقب نشینی کرد.غیوراصلی و گندمکار شهید شدند و 26 نفر دیگر سالم برگشتند.اسکندری هم شهیدشد.او وقتی برای به غنیمت گرفتن تانک رفت شهید شد.عراقی ها برای نخستین بار،یک تانک را تله گذاری کرده بودند.اسکندری داخل آن رفت و بعد،تانک منفجر شد.آن زمان،تازه فهمیدیم تله گذاری یعنی چه؟ اسکندری درشت هیکل بود و همیشه یک تیربار داشت.ما به او زاپاتا می گفتیم.زیرا،قیافه خیلی خشنی داشت و انسان عدالت خواهی بود.نخستین خانه شهیدی هم که رفتم،خانه این برادر بسیار مستضعف بود.
به این باور رسیدیم که می توانیم این کار را بکنیم و این هسته قابل تعمیم است.بعد،کم کم،اطلاعات،عملیات مان شکل گرفت و فهمیدیم ابزار آتش،خمپاره و آموزش چیست.سریع،پادگان پرکان دیلم را به عنوان مرکز ادوات راه اندازی کردیم.آموزش را آغاز کردیم و کم کم شکل گرفتیم.
در محور دزفول،رشید و در محور آبادان مهدی کیانی و در محور خرمشهر،جهان آرا و بعد موسوی بودند.کم کم،بچّه های دیگر مانند عزیز جعفری یا رستمی از مشهد به سوسنگرد آمدند.از بهبهان نیز بقایی و مرتضی صفار را فرستادند.بقایی در اهواز بود.محورها کم کم شکل گرفت و حسین خرازی هم در دارخوین مشغول شد.
تمامی پاسداران را در سالن غذاخوری سپاه اهواز جمع کردم و گفتم:مدت هاست که می گوییم "یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم".پدران ما هم این را گفتند،امّا نتوانستند ثابت کنند که اگر حادثه ای رخ بدهد،آیا واقعاً عامل به این هستند یا نیستند؟ امروز،ما فرصت پیدا کرده ایم چیزی را که اجدادمان گفته اند و پشت به پشت به ما رسیده است،ثابت کنیم و ببینیم که"یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم"حرف است یا عمل؟ ما مقابل عراق می ایستیم و حتماً پیروز می شویم،هر کسی نمی خواهد من چراغ ها را خاموش می کنم تا بیرون برود.
پی نوشت ها
1- این لفظ اوّل انقلاب رایج بود .
2- عطاریان که بعد فرمانده غرب کشور شد به دلیل رابطه با حزب توده و جمع آوری اطلاعات دستگیر شد .
3- دکتر مجید بقایی در بهمن ماه سال 1362 به شهادت رسید .
4- آن روزها،من جایی نوشتم یا به صورت شفاهی گفتم که صدام با همه عراق و همه عرب به ایران حمله کرده است.در حالی که من در خوزستان،تنها به کمک سپاه خوزستان مقابل او ایستاده ام.
5- امام بیان دیگری هم دارد.که الخیر فی ما وقع.دیوانه ای سنگی به چاه انداخته و ملّتی را گرفتار کرده است.برای عملیاتی سازی الخیر فی ما وقع،یعنی در انتظار خیر نشستن باید تلاش صورت می گرفت.همه کسانی که منتظر اسم رمزی از جانب امام بودند،در جغرافیای مرز،با این اسم و با این بیان امام،خود را مخاطب می دانستند.
منبع: به داد ما برسید! (ناگفته های نامه تاریخی علی شمخانی فرمانده سپاه خوزستان) - مصاحبه کننده:دکتر محمّد مهدی بهداروند- تدوین گر:احد گودرزیانی .
کانال پرتو اشراق در تلگرام