سایه بر سر داشتیم
یاد آن روزى كه ما هم سایه بر سر داشتیم
همچو طفلان دگر،در خانه مادر داشتیم
جدّ ما ـ پیغمبر ـ از ما چهره پنهان كرد و باز
یادگارى همچو زهرا از پیمبر داشتیم
مادر مظلومه ی ما نیز رفت از دست ما
مرگ او را كى به این تعجیل باور داشتیم؟!
اندر آن روزى كه آتش بر سراى ما زدند
ما در آن جا،حال مرغ سوخته پر داشتیم!
آمد و رفت از جهان محسن در آن غوغا،دریغ!
آرزوى دیدن روى برادر داشتیم
مادر ما،خود ز حق مى خواست مرگ خویش را
ورنه ما بهرش دعا با دیده ی تر داشتیم
روزهاى آخر عمرش ز ما رومى گرفت!
چون على،ما هم ازین غم دلْ پراخگر داشتیم!
در شب دفنش به ما معلوم شد این طُرفه راز
تا ز روى نیلگونش بوسه اى برداشتیم!
از كفن دستش برآمد،جسم ما در بر گرفت
جسم او را همچو  جان،ما نیز در بر داشتیم
از فراق روى مادر،با پدر هر روز و شب
دو برادر بزم ماتم با دو خواهر،داشتیم!
با فغان گوید «مؤید» آنچه را «میثم» بگفت:
اى خوش آن روزى كه ما در خانه،مادر داشتیم
شاعر : سیّد رضا مؤید

مرد محترم
اصلاً بعید نیست که یک مرد محترم
را با دو دست بسته ببینیم باز هم
با چشمهای خیره نگاهش کنیم و او
چیزی به ما نگوید و ما مردم شکم
بعد از غذا که از جگر او شده درست
با چشمهاش قهوه و چایی کنیم دم
حتی بعید نیست که این مرد مدتی
از ما کمک بخواهد و ما نیز لاجرم
عمداً به روی خویش نیاریم و هر کدام
با اکتفا به این کلمه با "نمی رسم"
محکم کنیم قفل در و توی رختخواب
دعوا کنیم بر سر ایجاد یک عدم
شمشیرهایمان که فقط زنگ می خورند
آئینه هایمان همه کورند،دست کم
یا که نایستیم و نخندیم اینچنین
ــ سینه نمی زنیم اگر زیر این علم ــ
یا محض غیرتی که نداریم لحظه ای
نیّت کنیم پشت در بسته ی حرم
این شعر را همیشه بخوانیم بیت بیت
در سالروز دیدن یک مرد محترم
شاعر : رضا جعفری